تبليغاتX
.

salam irani

غير قابل فهم ترين چيز.....!

غير قابل فهم ترين چيز.....!

هميشه حرفي رو بزن که بتوني پاي اونو امظا کني

چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى

 کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون

 آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با

 خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به

 کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥

 سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند

 کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم

 بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به

 علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این

 بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام

 شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که

 سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟»

 بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا

با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این

 چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى

 که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید.

 بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا

 همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى

 یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى

 تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»


چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟


 

/ نوشته شده توسط میلی در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 0:57 قبل از ظهر |
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می

 گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و

یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك

روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی

 داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم

 از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه

محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.

سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را

واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا

مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو

ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد

/ نوشته شده توسط میلی در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت 6:12 بعد از ظهر |
به این میگن هنر مند ....((Boresh Haye Ziba Ba Kaghaz ))
بچه ها این آپ آخرمه تا بعد از امتحانات

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
/ نوشته شده توسط میلی در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 2:35 قبل از ظهر |
گـــــــــريـــه نــــكن عـــــــزيــــــــزم
دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگي

برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما

براي چند لحظه آرام بگير عزيزم …

گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه

نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ،

دواي درد تو گريه نيست!

بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نكن...!


با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه

تنهايي!

گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .! گريه نكن چون گريه تو را

به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند ! گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين

را ندارند كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت

ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را از

گونه هايت پاك كنند .! گريه نكن كه من نيز مانند تو آشفته مي شوم!

گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم!


حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست كه از اشك ريختن

خيس و خسته شود؟

اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي

باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يك چيز از تو

ميخواهم كه دوست دارم به آن عمل كني و آن اين است كه ديگر

نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشك

ريختن را ندارد ، آن اشكهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت

نگه دار ، بگذار اين اشكها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نكن

چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشكهايت را

ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد!

وقتي اشكهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد !

وقتي اشكهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي

اشك ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض

آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق

خسته از پرواز !

گريه نكن عزيزم… آرام باش عزيزم، بگذار اين اشكهاي گذشته را از

گونه هاي نازنينت پاك كنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم،

سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم

زمزمه كن عزيزم … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم!

با گريه خودت را خالي نكن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با

گفتن درددلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود!

ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشك از چشمانت سرازير مي

شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود كه

!من نيز با چشمان خيس نوشتم
/ نوشته شده توسط میلی در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:58 قبل از ظهر |
قورباغه
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست، شما به زودي خواهيد مرد.
دو قورباغه، اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر، دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد. چون نمي توانيد از گودال خارج شويد، به زودي خواهيد مرد.
بالاخره يكي از دو قورباغه، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد. بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار. اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند:«مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي؟»
معلوم شد قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده ديگران او را تشويق مي كنند
/ نوشته شده توسط میلی در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:5 بعد از ظهر |
عکسايه فشن جديد
اینم عکسايه فشن جديد همه فشنا ببينن (منم توشون هستم)

                    



ادامه مطلب
/ نوشته شده توسط میلی در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:13 بعد از ظهر |
سطح اطلاعات مردم در انگلستان (حقيقي و واقعاً خنده دار)
 
مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده

 در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت درانگلستان

 هست

 


مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد...
*


مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد ...
*


مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن.
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟
*


مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم.
مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و ...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!
*


مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه...
*


مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه.
*


مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده.
*


مرکز : و الآن F8 رو بزنين.
مشتري : کار نمي کنه.
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟
مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته...
*


مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه.
مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟
مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم.
مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد.
مشتري : باشه.
مرکز : کيبورد با شما اومد؟
مشتري : بله
مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟
مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون يکي کار مي کنه!
*


مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟
*


يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.
*


مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست.
مشتري : اوه، ببخشيد... Internet Explorer
*


مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه!
*


مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟
مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟
مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟
*


مرکز : چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره
بذارم؟

/ نوشته شده توسط میلی در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:41 قبل از ظهر |
نوشته روي ديوار
مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت ، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد .
پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدي را كه تامي كوچولو انجام داده ، به مادرش بگويد .
وقتي مادرش را ديد به او گفت: « مامان ، مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد
تامي با يه ماژيك روي ديوار اطاقي را كه شما تازه رنگش كرده ايد ، خط خطي كرد ! »
مادر آهي كشيد و فرياد زد : « حالا تامي كجاست؟ » و رفت به اطاق تامي كوچولو.
تامي از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود ، وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد : « تو پسر خيلي بدي هستي » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال .
تامي از غصه گريه كرد.
ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد .
تامي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!

مادر درحاليكه اشك ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد.
بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق مي رفت و با مهرباني به تابلو نگاه ميگرد!


/ نوشته شده توسط میلی در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 4:9 قبل از ظهر |
شيشه هايه تزئينی
 

ادامه مطلب
/ نوشته شده توسط میلی در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:27 قبل از ظهر |
روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند؛غم,شادي,غرور,ثروت,عشق و... .
روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند؛غم,شادي,غرور,ثروت,عشق و... .
روزي خبر رسيد که قرار است تمام جزيره به زير آب برود؛پس تمام اهل جزيره قايقهاي خود را مرمت کردند تا راهي شوند.اما عشق راضي به ترک جزيره نشد !چرا که او عاشق جزيره بود!
آن لحظه فرار رسيد و تمام جزيره به زير آب رفت!عشق ازغرور که با کرجي زيبا عازم مکاني امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببري؟
غرور گفت:نه تمام بدنت خيس و کثيف شده است و قايقم را کثيف مي کني!
غم در نزديکي عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آيا تو مرا با خود مي بري؟
غم با صدايي حزن آلود گفت:آه عشق من خيلي غمگينم و احتياج دارم تا تنها باشم!
پس اينبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت:قايق من پر از طلا و جواهر است و ديگر جايي براي تو نيست!
عشق اينبار از شادي کمک خواست.اما شادي آنقدر غرق در شادي و نشاط بود که حتي صداي عشق را نيز نشنيد.
ناگهان صدايي مسن و خسته گفت:بيا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!!
عشق از خوشحالي فراوان خود را به داخل قايق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که يادش رفت حتي نام ياريگرش را بپرسد!
آنها به خشکي رسيدند و پيره مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهميد که حتي نام آن پيرمردرا هم نمي داند.
از پيره ديگري پرسيد آيا تو او را مي شناسي؟گفت :آري او زمان است!
عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!!
پيرمرد گفت:آري زمان؛چراکه تنها او قادر به عظمت عشق است!!!!!
/ نوشته شده توسط میلی در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 7:34 بعد از ظهر |


tkbleak.com